... به سوي خدا

در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست

بسم رب المهدی

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

شاید عجیب باشد!

اما

مردی که سال هاست در انتظار آمدن مرد دیگری ست

گاهی دلش برای خودش تنگ می شود...

 


خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند

سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند


عریان ترم ز شیشه و مطلوب سنگسار

این شهر، بی نقاب قبولم نمی کند


ای روح بی قرار چه با طالعت گذشت

عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند


این چندمین شب است که بیدار مانده ام

آنگونه ام که خواب قبولم نمی کند


بیتاب از تو گفتنم آوخ که قرنهاست

آن لحظه های ناب قبولم نمی کند


گفتم که با خیال دلی خوش کنم ولی

با این عطش سراب قبولم نمی کند


بی سایه تر ز خویش حضوری ندیده ام

حق دارد آفتاب قبولم نمی کند

محمد علی بهمنی





نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٩/٤/۱٠ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |


Design By : Night Skin