... به سوي خدا

در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست

بسم رب المهدی

رفتن فعلی است تکراری در انتهای متنی مزین به نام زندگی،که با گریه حیات می یابد،غربت تمام استعاره اش است و خنده...

خب خنده هم یک غلط فاحش املایی است انگار...


حالا هنوز گاه به گاه سراغ گنجه که می روم می دانم

تمام آن پروانه ها مرده اند

حالا پیراهن چرک آن سال ها را به درمی آورم

می گذارم رو به سهمی از سکوت آن سال ها و

می گریم،می گریم،می گریم...

چندان بلند بلند که باران بیاید...

(سید علی صالحی)


 

نکند دوباره بی هنگام شکوفه بزنی دل من!

دیگر طاقت زمستانم نیست...


 

یادمان باشد سادگی آشنایی هامان را به ابهام هزار حرف و حدیث آلوده نکینم...

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/٢/٢٠ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |


Design By : Night Skin