... به سوي خدا

در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست

بسم رب المهدی


 

دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است

وگرنه چشمانم را می بستم

و به آوازی گوش می دادم

که در آن دلی می خواند

من تو را

او را

کسی را دوست دارم...

"حسین پناهی"



 


وقتی یک جوری

یک جور خیلی سخت ، خیلی ساده می فهمی

حالا آن سوی دیوارهای بلند

یک جایی هست

که حال و احوال آسان مردم را می شود شنید

یا می شود یک طوری از همین باد بی خبر

عطر  تازه ی چای و بوی روشن چراغ را فهمید

تو دلت می خواهد یک نخ سیگار

کمی حوصله ، یا کتابی...

لااقل نوک مدادی شکسته بود

تا کاری ، کلمه ای ، مرور خاطره ای شاید !


کاش از پشت این دریچه بسته

دست کم صدای کسی از کوچه می آمد

 

می آمد می پرسید

چرا دلت پر و دستت خالی و

سیگار آخرت...خاموش است ؟

و تو فقط نگاهش می کردی

بعد لای همان کتاب کهنه

یک جمله سخت ساده می جستی

و درست رو به شب تشنه می نوشتی : آب !

می نوشتی کاش دستی می آمد و

این دیوارهای خسته را هل می داد

می رفتند آن طرف این قفل کهنه و اصلا

رفتن...که استخاره نداشت


حالا هی قدم بزن

قدم به قدم

به قدر همین مزار بی نام و بی سنگ

سنگ بر سنگ خاطره بگذار

تا ببینیم این باد بی خبر

کی باز با خود و این خواب خسته

عطر تازه چای و بوی روشن چراغ خواهد آورد


راستی حالا

دلت برای دیدن یک نم نم باران

چند چشمه ، چند رود ، چند دریا گریه دارد !؟


حوصله کن بلبل غم دیده ی بی باغ و آسمان

سرانجام این کلید زنگ زده نیز

شبی به یاد می آورد

که پشت این ففل بدقول خسته هم

دری هست

دیواری هست

دریایی هست

به خدا...خدایی هست...

سید علی صالحی

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٩/٢/۱٦ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |


Design By : Night Skin