... به سوي خدا

در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست

بسم رب المهدی

نامه ای به ناکجا...


سلام؛

 

حالم را نمی دانم

که مرا هر لحظه حالی دگر است...

 

تنها نشسته ام گوشه آفرینش خویش

و  بازی واژه ها را تماشا می کنم.

 

هوای اینجا تا می شود پر از التهاب بودن است

_ التهاب بودن خورشید _

 

و باران،

_ این بی نظیر آوای آفرینش _

که گاهی

و فقط گاهی

بر زمین می نوازد

و مرا می برد تا انتهای آسمان خواستن ها

و در آخر مرا می گذارد و کوله بار نداشتن ها...

 

روزها در پی من می آیند و من در پی روزها

و این شده است حکایت ساده زندگیم!

 

تنهایی!

جزئی از بودنم

_ بی شک _

که گاهی با فریب خویش پنهانش می کنم!

 

اینجا خدایی هست،

که سخن از او بسیار

و ایمان به او اندک!

اینجا خدایی هست

که فقط می دانم و باور کن که می دانم

که هست!

هرچند که گاهی از یاد می برم

و این در ذات من و در نام من است:

انسان!

و بدان که این نسیان بهانه ای بیش نیست...

 

اینجا سکوت را بر هر سخنی برتریست.

 

سکوت می کنم

و باز،تنها،گوشه آفرینش خویش،

بازی واژه ها را به تماشا می نشینم...

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۸/۱۱/٢٦ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |


Design By : Night Skin