... به سوي خدا

در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست

بسم رب المهدی

 

یکی از نامه ها ی سید علی صالحی:


 

سلام؛

حال همه‌ی ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،

که مردم به آن شادمانیِ بی ‌سبب می‌گویند

با این همه عمری اگر باقی بود

طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم

که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و

نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!

تا یادم نرفته است بنویسم

حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود

می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است

اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی

ببین انعکاس تبسم رویا

شبیه شمایل شقایق نیست؟!

راستی خبرت بدهم

خواب دیده‌ام خانه‌ای خریده‌ام

بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار ...

هی بخند!

بی پرده بگویمت

چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد

فردا را به فال نیک خواهم گرفت

دارد همین لحظه

یک فوج کبوتر سپید

از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد

باد بوی نامهای کسان من می‌دهد

یادت می‌آید رفته بودی

خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟

 

نه "ری‌را" جان

نامه‌ام باید کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آینه،

از نو برایت می‌نویسم:

 

حال همه ما خوب است،

اما تو باور نکن!

 

 

 پ.ن1:من این نامه رو بارها و بارها با صدای خسرو شکیبایی گوش دادم...

پ.ن2:

من خدا را دارم

کوله بارم بر دوش،

سفری می باید

سفری بی همراه،

گم شدن تا ته تنهایی محض!

سازکم با من گفت:

هرکجا لرزیدی،

از سفر ترسیدی،

بگو از ته دل:

من خدا را دارم...

(واقعا نمی دونم از کیه!)

پ.ن3:

خدایا دستم را رها مکن...

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱٩ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |


Design By : Night Skin