... به سوي خدا

در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست

بسم رب المهدی


دیشب زیر باران

کنار زاینده رود

دلم گرفته بود

من بودم و قطره های باران

 بی کرانِ آسمان

و خدای مهربان

درهای رحمتش باز

و دلم پر از نیاز

گفتمش هرآنچه در یاد آمد

مابقی هرچه در صلاح آید...

 

 

 پ.ن1: این شعر رو دیشب گفتم،زیاد به دلم ننشسته...

قضاوت با شماست!

 

پ.ن2:فکر می کنم راه رفتن زیر بارش شدید بارون یکی از لذت بخش ترین کارهای دنیا باشه!

 

پ.ن3:می تونید عکس های دیشب رو در اینجا و اینجا ببینید!

ببخشید اگه زیاد واضح نیست...

 

پ.ن4:

 چترها را باید بست...

زیر باران باید رفت...

فکر را ، خاطره را ، زیر باران باید برد.

و گزارش فوتبال ما:

 

 

کلیک کنید!

 

نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۱۱/۱٦ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |


Design By : Night Skin