... به سوي خدا

در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست

بسم رب المهدی

 

 

نامه دوازدهم از کتاب "چهل نامه کوتاه به همسرم" از "مرحوم نادر ابراهیمی"

(اگه وقت ندارید فقط قسمت های قرمز رو بخونید!)

 

 

 


بزرگوار من!

 

 

چرا قضاوت های دیگران در باب رفتار،کردار،و گفتار ما،تو را تا این حد مضطرب و افسرده می کند؟

 

 

چرا دائما نگرانی که مبادا از ما عملی سر بزندکه داوری منفی دیگران را از پی بیاورد؟

 

 

راستی این "دیگران" که گهگاه این قدر تو را آسیمه سر و دلگیر می کنند،چه کسانی هستند؟

 

 

آیا ایشان را به درستی می شناسی و به دادخواهی و سلامت روح ایشان،ایمان داری؟

 

 

تو،عیب این است،که از دشنام کسانی می ترسی که نان از قبَل تهدید و باج خواهی و هرزه دهانی خویش می خورند و سیه روزگارانند،به ناگزیر...

 

 

عجیب است که تو دلت می خواهد نه فقط روشن فکران و مردم عادی،بل شبه روشن فکران و شبه آدم ها نیز ما و زندگی ما را تحسین کنند و برآن هیچ زخم و ضربه ای نزنند...

 

 

تو دلت می خواهد که حتی مخالفان راه و نگاه و اندیشه و آرمان ما نیز ما را خالصانه بستایند و دوست بدارند...

 

 

این ممکن نیست،نیست،نیست عزیز من؛ این _ممکن_ نیست. در شرایطی که امکان وصول به قضاوتی عادلانه برای همه کس وجود ندارد، این مطلقا مهم نیست که دیگران ما را چگونه قضاوت می کنند؛بلکه مهم این است که ما،در خلوتی سرشار از صداقت،و در نهایت قلبمان،خویشتن را چگونه داوری می کنیم...

 

 

عزیز من!

 

 

بیا به جای آنکه یک خبر کوتاه که در یک روزنامه امروز هست و فردا نیست،این گونه برآشفته ات کند، بیمناک و برآشفته از آن باش که ما،نزد خویشتن خویش،از عملی،حرفی و حرکتی،مختصری خجل باشیم.

 

 

این را که پیش از ما بسیار گفته اند،باور کن:

 

 

هرکس که کاری می کند،هر قدر هم کوچک،در معرض خشم کسانی است که کاری نمی کنند.

هرکس که چیزی را می سازد _حتی لانه فروریخته یک جفت قمری را_ منفور همه کسانی است که اهل ساختن نیستند.

و هرکس که چیزی را تغییر می دهد _فقط به قدر جا به جا کردن یک گلدان،که گیاه درون آن،ممکن است در سایه بپوسد و بمیرد_ باید در انتظار سنگباران همه کسانی باشد که عاشق توقف اند و ایستایی و سکون.

... و بیش از این ها،انسان،حتی اگر "حضور" داشته باشد،و بر این حضور،مصر باشد،ناگزیر،تیر تنگ نظری های کسانی که عدم حضور خود را احساس می کنند،و تربیت،ایشان را اسیر رذالت ساخته،به او می خورد...

 

از قدیم گفته اند،و خوب هم،که:

 

 عظیم ترین دروازه های ابرشهرهای جهان را می توان بست؛اما دهان حقیر آن موجودی را که نتوانسته نیروهایش را در راستای تولید مفید یا در خدمت به ملت،میهن،فرهنگ،جامعه،و آرمان به کار گیرد،حتی برای لحظه ای نمی توان بست.


آیا می دانی با ساز همگان رقصیدن،و آنگونه پای کوبیدن و گل افشاندن که همگان را خوش آید و تحسین همگان را برانگیزد،از ما چه چیز خواهد ساخت؟ عمیقا یک دلقک؛ یک دلقک درباری دردمند دل آزرده،که بردار رفتار خویشتن آونگ است،تا اخرین لحظه حیات.

 

 

عزیز من!

 

 

یادت باشد،اضطراب تو،همه چیزی است که تنگ نظران،آرزومند آنند. آنها چیزی جز این نمی خواهندکه ظل کینه و نفرتشان بر دیوار کوتاه کلبه روشن ما بیفتد و رنگ همه چیز را کدر کند.

 

 

رهایشان کن عزیز من، به خدا بسپارشان ،و به طبیعت...

 

 

تو خوب می دانی که اضطراب و دل نگرانی ات چگونه لرزشی به زانوان من می اندازد،و چگونه مرا از در افتادن با هرآنچه که من و تو،هر دو نادرستش می دانیم،باز می دارد.

 

 

عزیز من!

 

 

دمی به یاد آن دلاوران خط شکنی باش که دربرابر خود،رو در روی خود،فقط چند قدم جلوتر،بدکینه ترین دشمنان را دارند.

 

 

آیا آن ها حق است که از قضاوت دشمنان خود بترسند؟

 

 

بگو: "ما تا زمانی که می کوشیم خود را خالصانه و عادلانه قضاوت کنیم،از قضاوت دیگران نخواهیم ترسید و نخواهیم رنجید"...

 

پ.ن1:

تشکر می کنم از تمام کسانی که هرچه دوست دارند درمورد اینجانب می گویند و هرگونه که می پسندند درمورد من قضاوت می کنند...

چرا که باعث شدند دوباره من این کتاب و علی الخصوص این نامه را مرور کنم و برای ادامه راهم جانی تازه بیابم.

هرچند که از دست عده ای واقعا خشمگینم!!!عصبانی

 

 

پ.ن2:

چقدر دلم می خواهد فریاد بزنم

فریاد!

 

 

 

 

 

 

پ.ن3:

مدعی گر به رخت تیر کشید هیچ مگوی

عطش بی محلی تیزتر از شمشیر است...

 

 

پ.ن4:

دوباره ترم شروع شد و چشم راستم که قبلا به مدت یک ماه تو دوران امتحانا می زد دوباره شروع کرده به زدن!!!

شما راه حلی ندارید؟!

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱۳ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |


Design By : Night Skin