... به سوي خدا

در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست

بسم رب المهدی

کنون که صاحب مژگان شوخ و چشم سیاهی

نگاه دار دلی را که برده ای به نگاهی

 

چو در حضور تو ایمان و کفر راه ندارد

چه دوزخی؟چه بهشتی؟چه طاعتی؟چه گناهی؟

 

دست من گیر که این دست همانست که من

سالها از غم هجران تو بر سر زده ام

آیت الله بهجت

 

 

امروز بزرگوار مرد،پدرم،از سفر کربلا آمد.

مرا بوسید،تسبیحی بر گردنم انداخت

و پارچه سبز کوچکی را روی صورتم کشید.

و باز این من بودم که مشتاقانه رویای پرواز در دلم موج می زد...

 

 

برای دیدن عکسهای دیگه روی لینکهای زیر کلیک کنید

 

عکس1،عکس2،عکس3،عکس4

 

پ.ن1: امروز دوباره منو الهه(دونفر از اعضای اصلی گروه مرغابی کش ها!)رفتیم به پرنده ها پفک دادیم!عینکمژه

 

پ.ن2:امروز سکوت شکسته شد!لبخند

پ.ن3:ساده است ستایش گل،چیدنش،و از یاد بردن که آبش باید داد...

پ.ن۴:اگه دوست داشتید پی نوشت آخر رو توی ادامه مطلب بخونید مربوط به یه اتفاقه جالبه که امروز برام افتادقهقهه

 


امروز برای صحبت با یکی از اساتید در مورد درخشان ترین نمره این ترمم رفتم دانشگاه!

 قبل از خوندن ادامه ماجرا باید بگم که استادمون یه خانوم جوان هستن،سوتفاهم ایجاد نشه!!!نیشخند

 

رفتم دم در اتاق

در رو زدم و بازش کردم

 

استاد:سلام عزیزم! می دونی چقدر وقته منتظرت بودم!

بیا تو!قلب

 

من:تعجب چطور؟!!!

 

استاد:خودت می دونی!

 

رفتم تو،صندلی رو گذاشت و گفت بشین عزیزم!

نشستم!!!

 

استاد: هی بچه ها میومدن و من به خودم می گفتم پس چرا این خانوم معصومی نمیاد!

 

لازم به ذکر است که تا اینجا اول من فکر کردم که یک نفر پشت سرمه

و بعد هم فکر کردم حتما استاد اشتباه گرفتن!!!تعجب

 

 

من:تعجب

استاد:واسه نمرت اومدی؟

می دونستم که خودت هم حتما شوکه می شی

مگه نه؟

 

من:بله خب!!!

 

استاد:حتما مشکلی داشتی عزیزم

چون از تو خیلی بعید بود!

من فقط سر دوتا برگه خیلی تعجب کردم

یکی تو و یکی هم یه نفر که افتاده بود

چرا آخه عزیزم؟

چه مشکلی داشتی؟

الان مشکلت حل شده؟

 

من:بله مشکل داشتم الانم بهتر شدم!

 

 

استاد:آخی خدا روشکر که بهتری عزیزم

می خوای برگت رو بیارم ببینی؟

 

من:بله

 

استاد:چرا اینا رو ننوشتی؟

ولی می دونی بین 67 نفر فقط 3 نفرتونسته بودن به چندتاسوال آخر جواب بدن و تو هم یکیشون بودی؟!

 

من : چی می گی استاد؟!!(تو دلم گفتم البته!)

استاد:حالا اشکال نداره ترم دیگه من فلان روز و فلان ساعتم مال دانشجوهاست هر مشکلی داشته بیا بگو

چه درسی چه هر مشکل دیگه ای!!!من گوش می کنم عزیزم!!!فرشته

 

 

 

من:خیلی ممنونتعجب

 

استاد:برو عزیزم انشالله بعدا بازم با هم صحبت می کنیم!

 

من:خیلی ممنون

فقط میشه شمارتون رو داشته باشم

 

استاد:بله ولی فقط پیش خودت بمونه

 

من:چشم تعجب

 

 

و اینجانب هنوز تو شوک هستم که آخه مگه من سر کلاس چی کار می کردم

الا شیطونی و خنده و حرف زدن؟!!!

(دوستانی که سر کلاس بودن راهنمایی کنن،براشون جوایز نفیسی در نظر گرفتم!)


 


 

نکته آموزنده:

اگر استاد هستید یا انشاالله قرار است در آینده استاد شوید،این داستان رو چند بار دیگه بخونید تا یاد بگیرید وقتی نمی خواید نمره بدید باید چی کار کنید!

 

البته به دور از شوخی به قول یکی از دوستان مادر گیتی مثل این استاد نزاده است!!!

(از خوبی البته!)

 


 

 

 

نوشته شده در شنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢٦ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |


Design By : Night Skin