... به سوي خدا

در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست

بسم رب المهدی

این مطلب رو سه سال پیش نوشته بودم،

اما امروز دوباره احساسش کردم...

 

امشب ساعت ها خواهم گریست

برای خودم

و تنهایی خویش

برای یک سال دیگر که می خواهم به امید آمدن کسی بنشینم

که سال هاست که می گویند آمدنش نزدیک است

و من چه غروب هایی که چشم دوختم به انتهای جاده ی آرزوهایم

و باز هم نیامد...


 

دیروز دل آسمان هم گرفته بود

و من چه ساده توانستم

اشک هایم را در میان چادر ابری آسمان پنهان کنم

و برای قلب آلوده ام دل بسوزانم 

دیروز سرم را گذاشتم روی شانه ی خدا و های های گریه کردم

آه

که تو چه قدر صبوری!

و چه قدر راحت مرا شرمنده ی خویش می سازی

قسم به مهربانی ات که دیگر شرم می کنم چیزی از تو بخواهم

اما غمی هست که سال هاست در دلم سنگینی می کند

قسم به تنهاییت که

ما تنهای تنهاییم...

پ.ن 1:(خدایا یادم می ماند که دیروز از آن روزهای بی نظیر بود،ممنون!)

پ.ن 2:(امروز آسمان شهرم بارانیست و من عاشق این روزهایت هستم خدایا!)

نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۱٠/۱۱ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |


Design By : Night Skin