... به سوي خدا

در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست

بسم رب المهدی

اکنون هفته ها و ماه ها و شاید بیش از سالی باشد

که هیچ از دلم ننوشته ام

و این چقدر عذاب آور است...

این روزها هرچه به گذشته ها بیشتر می اندیشم

از گذشت زمان اندوهگین تر می شوم

از این همه تغییر،

از این همه پست شدن،

شاید خوب است که مرداب نمانده ام 

اما آیا رودی نبوده ام که به سمت مردابی در حرکت است؟!

و شاید چیزی به سکونم نمانده باشد...

و چه غم انگیز است شاهد مرگ تدریجی خود بودن

بی آن که حتی برای زنده ماندن دست و پایی بزنی...

و من درگذشته چه ساده بودم

که خود را در نهایت زندگی می دیدم...

شاید بیش که بیندیشم خواهم دید

که در گذشته هم دچار سکون بوده ام

اما سکونی زیبا،

سکونی از جنس نیلوفر آبی!

اما مگر می شود انسان بود

و بی هیچ حرکت و تکاملی زندگی کرد

من از خودم بدم می آید!

و از شنیدن این جمله بیشتر!

خسته ام...

نمی دانم آیا می شود بر جاذبه غلبه کرد

و مسیر رودی را از نزول به صعود کشاند...

چقدر خسته ام...

و حالا از خواندن نوشته هایم هیچ لذت نمی برم

چرا که جای عشقی بزرگ در آن خالیست

و بی عشق هیچ نتوان کرد

هیچ...

 

نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/٧/۱٠ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |


Design By : Night Skin