... به سوي خدا

در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست

بسم رب المهدي

آي مردم دنيا!

من غمگينم

نه براي خودم بلكه براي تمام دنيايم ؛

براي گل هايي كه هر روز زير پا له مي شوند ،

براي تمام خرگوش هايي كه قلب كوچكشان

از هراس آن قدر بلند مي تپد كه گوش ها را كر مي كند ،

براي تمام پرندگاني كه قفس را از آسمان امن تر مي دانند ،

براي تمام چشم هايي كه آرزوي نديدن مي كنند ،

براي تمام دست هايي كه به سوي همه دراز مي شوند

الا به سوي آن كه بايد دراز شوند ،

براي تمام پاهايي كه به هر طرف مي روند

الا به سوي او ،

براي تمام قلب هايي كه همه چيز در آن هست

و خدا نيست

براي ...

هيچ كس مرا نمي فهمد

همه فكر مي كنند كه من از جاي ديگري آمده ام

از شهر شادي ها و شيطنت ها

از شهر بي خيالي ها و بي غمي ها !

اما هيچ كس نمي داند كه در دلم چه غوغاييست

و نمي داند كه چشمانم چه رنجي مي كشند

تا دوباره شب فرا رسد و بر دل پشتي كوچكم ببارند ...

چرا كه من آموخته ام :

كه بدون شكستن سكوت گريه كنم

و با خنده هايم سكوت را بشكنم.

از مشكلات كوچك زندگيتان گله نكنيد

زيرا كه بزرگترين مشكل بي مشكلي ست!!!

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٥/٥/٩ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |


Design By : Night Skin