... به سوي خدا

در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست

بسم رب المهدي

مرگ به سالخوردگان نزديك است

همچنان به شير خواران.

مرگ همچون زندگي است.

اگر بخواهيد اخلاص بورزيد؛

اخلاصتان زيبا باشد

وگرنه ، خاموش بمانيد !

زيرا در جوار ما مردي مي ميرد.

چه كسي مي داند ؟

شايد جنازه ي بر دوش مردم‌ ،

جشن فرشتگان باشد !

او مهربان و بود صميمي

...

اشك در چشمان همه حلقه زده بود

دو زن شيون مي كردند

يكي آرام آرام اشك مي ريخت

يكي زير لب دعا مي خواند

بچه ها آرام بودند

مردها سر به زير انداخته و فكر مي كردند

هر كسي داشت خاطرات خود را مرور مي كرد

يكي بلند و يكي آرام؛

و من

گريه مي كردم...

اشك مي ريختم و نگاه مي كردم

بزرگ بود و بزرگوار

اما هيچ كس دلش نمي خواست او روزي برود

هيچ وقت نخواسته بوديم به اين روز فكر كنيم

از كربلا آمده بود

انگار رفتن به آنجا آخرين آرزويش بود

آمد و بعد دوباره براي هميشه رفت...

تابوتش را آوردند

دلم نمي خواست نگاه كنم

سرم را برگرداندم

و صداي گريه ام را ميان شيون ها پنهان كردم

براي اولين بار نماز ميت خواندم

يكي فرياد زد

آيا در اين جمع كسي هست كه از ايشان ذره اي ناراضي باشد؟

صداي گريه بلند شد

آخر چه كسي از اين انسان پاك بدي ديده بود؟

برايش دعا خواندند

در قبر گذاشتندش

آرام تر از هميشه بود

آرام آرام

آرام و سبك بود...

رويش خاك مي ريختند

گريه مي كرديم

اشك

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٥/٤/۱٤ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |


Design By : Night Skin