... به سوي خدا

در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست

بسم رب المهدی


شازده کوچولو بار دیگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: شما سرِسوزنی به گل من نمی‌ مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده ، نه شما کسی را. درست همان‌جوری هستید که روباه من بود :‌ روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است. گل‌ها حسابی از رو رفتند.


شازده کوچولو دوباره درآمد که : خوشگلید اما خالی هستید. برایتان نمی‌شود مُرد. گفت و گو ندارد که گل مرا هم فلان رهگذر گلی می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون اوست که آبش داده‌ام ، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام ، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایی که می‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتی گاهی بُغ کردن و هیچ نگفتن‌هاش نشسته‌ام،

چون او گلِ من است.

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/٤/۳ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |


Design By : Night Skin