... به سوي خدا

در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست

بسم رب المهدی


سر زد به دل دوباره غم کودکانه ای

آهسته می ترواد از این غم ترانه ای

باران شبیه کودکی ام پشت شیشه هاست

دارم هوای گریه،خدایا بهانه ای...



 


گاهی مثل این روزها نیاز به مرور گذشته ها دارم

نیاز به چیدن تکه های افکارم کنار هم

یادم آمد جایی نوشته بودم:

یادمان باشد سادگی آشنایی هامان را به ابهام هزار حرف و حدیث آلوده نکینم...


یادم آمد قول و قرارهایی با خودم داشتم

گفته بودم بعضی چیزها آنقدر برایم مهم و دوست داشتنی هستند

که نخواهم هزار حاشیه بهشان بچسبانم و خرابشان کنم!


دلم می خواهد غبار از دل بگیرم

می خواهم دوباره دلم را آینه کنم

شاید حتی لازم شود بعضی ها را دوباره در این دل جور دیگر بسازم...


انگار بهار من شده است این پاییز چند رنگ

سال پیش همین روزها نو شدم...

 

باید درس دوست داشتن،بی توقع دوست داشته شدن را هرروز مرور کنم

باید مرور کنم که من اینم و دیگران من نیستند...

درس سختی ست

اما

یاد می گیرم...



پ.ن:

من عاشق پاییزم!

 

بعد نوشت:

صدای پدرم را شنیدم

دلم آرام گرفت...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/۸/۱٢ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |


Design By : Night Skin