... به سوي خدا

در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست

بسم رب المهدی

 

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش

بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

از بس  که  دست  می‌گزم  و آه  می‌کشم

آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش

دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می‌سرود

گل  گوش  پهن  کرده ز شاخ  درخت خویش

کای دل تو  شاد  باش  که  آن  یار  تندخو

بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش

خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد

بگذر ز عهد سست و سخن‌های سخت خویش

وقت  است کز  فراق  تو وز  سوز اندرون

آتش  در افکنم  به  همه رخت و پخت خویش

ای   حافظ   ار  مراد   میسر  شدی   مدام

جمشید   نیز   دور  نماندی  ز  تخت  خویش

(یزد،نیمه شب جمعه 30مهرماه)

 

پ.ن:

دیگر حتی از رویاهای شیرینم هم وحشت دارم...

 

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٩/٧/۳٠ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |


Design By : Night Skin