... به سوي خدا

در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست

بسم رب المهدی

 

پرم از فریاد دوستت دارم

پرم از عشق

پرم از یک حس غریب

یک حس بی مخاطب...




بگذار از قصه بیرون بیایم.

دیگر توان چرخیدن ندارم.

دلم میخواهد قهر کنم،لب ورچینم.

جلوی اشکهایم را نگیرم.

دامن بلند و چین دارم را با دستهایم بگیرم و از سر این رودها بپرم و بگذرم و دور شوم.

بروم یک جایی که "مجنون" نباشد!

که این حکایت دایره وار تمام شود که دیگر نچرخم که دیگر...

آخر تو خدایی ... خدا... !!!

اشاره کنی اگر، مجنون باز می گردد و من دیگر نمی چرخم ... .

تو به من لبخند زدی و گفتی :

"لیلی بمان .قصه ی بی لیلی را کسی نمی خواند "...

من اما خسته شده بودم .

تنهاییم از خودم بزرگتر شده بود...

سالها بود چرخیده بودم!

سالها بود که لیلی بودم و مجنون کسی که می گفت من لیلی اش هستم ،

دلم میخواست او چرخیدنم را می دید ...

بی تابیم را و حرکتم را در مسیر دایره وار زمین در مسیر منحنی زمان .

"مثل زمین که چرخیدن ماه را می بیند

" . آخر تو خدایی ... خدا ... و تو اگر بخواهی ... "

و خدا گفت : چرخیدنت را من تماشا می کنم . لیلی بچرخ !"...

و حالا هزارها سال است که من که لیلی ام ، دارم می چرخم...

مثل گردش نقطه های نورانی در پهنه ی وسیع آسمان "

هزار نقطه ی دوار ..." تا آن روز که " دیگر نه نقطه باشد و نه لیلی "!

و خدا گفت : " لیلی بگرد . گردیدنت را من تماشا می کنم "

" لیلی ! بگرد .

تنها حکایت دایره باقی ست... "

(عرفان نظرآهاری)


نوشته شده در جمعه ۱۳۸٩/٧/٢ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |


Design By : Night Skin