... به سوي خدا

در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست


یادتون میاد چند سال پیش تلویزیون تبلیغ یه چسب رو میذاشت که توش مثلا می گفت عینکت شکست؟! دلت شکست!

منم دیروز از وقتی که دکتر گفت پات شکسته همینطور داشتم به این تبلیغ فکر میکردم!

فکرو حال میکنین؟!

نگرانی دراین فکر موج میزنه!

دیروز درطی یک عملیات انتحاری(!!!) در پی دویدن به دنبال اتوبوس پای اینجانب پیچ خورد و شکست!

واقعا دیروز اصطلاح داغی نمی فهمی رو با عمق وجودم حس کردم!

بنده به صورت بسیار خرم و احتمالا داغ بعد ازاین اتفاق مبارک رفتم دانشگاه و در طول مسیر هم سعی کردم راه رفتنم رو از حالت لنگان لنگان به حالت طبیعی تبدیل کنم!

اونجاهم که از پله رفتم بالا،وسط دانشکده قدم زدم،رو پام نشستم!

کلا خوشحال بودم!

به قول دوستمون اصلا شادی ملی بود که پای من اینقدر درد می کرد!

شاهدان عینی بعدها گفتند که رنگ من مثل گچ شده بوده!

در طی صحبتها و مذاکرات،من و دوستان به این نتیجه رسیدیم که اگر این شاهد عینی این مطلب رو تذکر داده بود من متوجه درد پام می شدم!

این شاهد هم اکنون متواری می باشد!

تازه عمق فاجعه رو بگم!

سعی کنید آرامش خودتونو حفظ کنید!

خواهشمند است کودکان زیر 1سال و افرادی که بیماری قلبی دارند این قسمت را مطالعه نفرمایند!

وقتی از دانشگاه اومدم بیرون دیدم اتوبوس داره میاد و دوباره دویدم که به اتوبوس برسم!

داشتم از درد می مردم...

وقتی به اتوبوس رسیدم درش رو بست و رفت و مایه های شادمانی ملت رو فراهم کرد!

خلاصه با هزار بدبختی رسیدم خونه.

وقتی رسیدم خونه و کفش و جوراب رو درآوردم دیدم به به عجب ورمی کرده!

منم که از ظهر تا حالا داشتم از درد به خودم می پیچیدم وقتی مامانم اومدن تو اتاق و پرسیدن چی شده بنده هم موقعیت رو مناسب دیده و زدم زیر گریه!

مامان مذکور هم همینجور داشتن باد منو میزدن که از درد قرمز شده بودم!

بعد رفتیم بیمارستان قسمت افراد لنگ!

اونجا همه همدرد بودیم!

بعداز کلی انتظار و عکس و اینا و دکترجان تشریف آورده و فرمودن شکسته!

بنده هم در اثر این خبر ناگوار فشارم افتاد و لرز کردم!(ثمین دوباره تو فشار منو برداشته بودی؟! هان؟! هان؟! هان؟!)

این دکترا نمی دونن باید خبر بد رو آروم آروم بدن!

تو صف انتظار برای گچ گرفتن به دلیل باز بودن نیش اینجانب یه خانومی با تعجب ازمن پرسید حالا پات خیلی درد می کنه؟!

آقای گچ گیرنده بسیار خوش خلق بودن و هی سر به سر اینجانب میذاشتن و ادای منو در می آوردن!

همه رو با ویلچر می بردن تا ماشین هاشون!

دیگه ویلچر سوار نشده بودم که اونم سوار شدم!

آقای راننده ویلچر هم از اتفاق خوش اخلاق بودن و می گفتن محکم بشین،بزن بریییییییییییییم!

اگر از اتفاقات داخل خونه بخوام براتون بگم باید به این نکته قناعت کنم که کلا همه خوشحال بودیم و تا ساعت 12شب داشتیم با خواهرم سر به سر هم میذاشتیم و می خندیدیدم!

ولی عجب خواب کوفتی بود!

من باید کلی وول(!) بخورم تا بتونم بخوابم

اونوقت دیشب باید در یک حالت ثابت مثل مرده ها می خوابیدم

خیلی سخت بود،مامانم میگفتن تا صبح کلی ناله کردی!

البته الحمدلله خودم خواب بودم متوجه نشدم!

 

نوشته شده در ساعت توسط مدیر |


Design By : Night Skin