... به سوي خدا

در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست

 بسم رب المهدی

ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو

کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما

گرچه دوریم از بساط قرب همت دور نیست

بنده شاه شماییم و ثناخوان شما

 

اینجا یزد!

شهر عجایب!

 

شب اولی که اینجانبان به یزد رسیدیم،

شب خیلی مهمی بود!

شب ورود من به یزد!!!

چهارشنبه 18 فروردین 1389 شمسی!!!

ما اون شب مهمترین کار رو انجام دادیم!

خوابیدیم

فردا صبح از اون کار قبلی مهم تر رو انجام دادیم و بیدار شدیم!!!

دوست گرامی که اینجانب در خانه شان هوار شده بودم

صبح ها بدین صورت من رو از خواب ناز بیدارم می کردن که زل می زدم تو چشمای من تا بیدار شم!!!

و خب منم بیدار میشدم!!!

 

صبح روز اول رفتیم به یک بنای بسیار بسیار بسیار مهم و تاریخی در یزد!

میدان کاج!

انگار خود میدان نقش جهان اصفهان!

فقط با یک بنای اضافه!

یک مرد موتور سوار!!!

با حدود (00000000000)20سال قدمت

که البته از عجایب این اثر متحرک بودن آن بود که به سرعت محو شد!!!

 

 

 

بعد رفتیم بستنی خوردیم

که خب صد در صد ما تو اصفهان بستنی نداریم و این کار بسیار بسیار جدیدی بود!!!

 

بعد از ظهر رفتیم مسجد جامع یزد،که فکر می کنم خیلی خیلی کوچک تر از مسجد جامع شهر خودمون بود.



و سپس رفتیم میدان امیر چماق!!!

یا همون امیر چخماق

یا امیر چقماق

حالا یا هرچی!

مهم اینه که ما رفتیم!!!

 

و از اونجا هی فلش ها را دنبال کردیم و یه عالمه کوچه و خونه قدیمی دیدیم



 

 

تا رسیدیم به خانه لاری ها

 

 

بسیار بسیار زیبا بود


و خب نکته جالبی که در اونجا اتفاق افتاد این بود که اینجانب توضیحات لازم در مورد خانه لاری ها را به دوست یزدی خود ارائه دادم!


 

بعد از اون رفتیم موزه آب

که خوب به افتخار من درش رو بسته بودن

و بعدش رفتیم باغ دولت آباد که بازم به افتخار من بعد از 5دقیقه که توش بودیم چراغ ها رو خاموش کردن و بسیار محترمانه انداختنمون بیرون!!!

 

جای شما خالی شب برای شام رفتیم پیتزا بخوریم!

یه مخصوص سفارش دادیم یه پپرونی!!!

وقتی آوردن پرسیدیم کدومش پپرونیه

که فرمودن به خدا نمی دونم یا اینه یا اونه!!!

که بسیار جواب قانع کننده ای بود!!!

 

فردا صبح رفتیم آتشکده!

که در مدت طولانی 5دقیقه آتشکده را به نظاره نشستیم!


 و بعد دوباره رفتیم باغ دولت آباد


 

 


که من هنوزم که هنوزه هرچی فکر می کنم شباهتی بین این باغ دولت آباد و اون باغ دولت آباد که شب قبل رفته بودیم توش ندیدم!!!

 



 تو باغ دولت آباد ما دوتا کافه گلاسه سفارش دادیم دوتا شکلات گلاسه و وقتی آوردن ما با 4تا لیوان با ظواهر یکسان مواجه شدیم!!!

و وقتی پرسیدیم کدوم کافه گلاسه و کدوم شکلات گلاسه است

فرمودن همش یکیه دیگه!


و اینجا بود که ما فهمیدیم که اگر دوغ هم سفارش می دادیم باز هم همین رو برامون می آوردن!!!

 

عصر رفتیم سینما

من اصلا نمی دونستم یزد سینمای خصوصی هم داره

چون توی سینما فقط ما سه نفر بودیم و بس!!!


 

بعد از اون رفتیم پارک نعل اسبی که بی شک تمام پارک های اصفهان رو گذاشته بود تو جیبش!!!

 

بعد رفتیم بوستان ناجی و آره و اینا!!!


فکر کنم عکس گواه این باشه که ما کجاش رفتیم

ما اصلا هم سوار سرسره و تاب نشدیم!!!

بله!!!

شنبه صبح رفتیم سراغ سوغاتی،مهمونی و پروژه عظیم بستن ساک و بعد هم که...

پ.ن1: اینجانب اونجا یه راننده داشتم که خدا رو شکر در جوارش شانس آوردم و زنده موندم!

پ.ن2:از بس ما هر روز از میدان کاج رد شدیم به این نتیجه رسیدم که اگر اصفهان را با میدان نقش جهان و شیراز رو با حافظیه بشناسن حتما یزد رو هم با میدان کاج میشناسن!!!

پ.ن3: از همینجا کمال تشکر رو از خانواده محترم دادفرنیا دارم که توی این 4روز واقعا سنگ تمام گذاشتن و من رو شرمنده محبتهای خودشون کردن!!!

و باتمام وجود امیدوارم بتونم جبران کنم!

پ.ن آخر:

با تمام این حرفها نمی تونم از این جمله بگذرم که:

هیچ جا اصفهان خودمون نمیشه!!!

حقا که راست گفتن اصفهان نصف جهان!!!

(به دلیل زیاد بودن عکس ها به مرور زمان در اواسط متن جای دهی می شود.)

 

نوشته شده در ساعت توسط مدیر |


Design By : Night Skin