... به سوي خدا

در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست

دلتنگ دلتنگم

و راه فراری نیست از این دلتنگی

بار زندگی بر دوشم سنگین

و آوای نا امیدیم بلند

پنجره ای گشوده نیست به باغ مهتاب

 

 اینجا تاریک تاریکست

 

 شمع امیدم از اشک هایم خیس

و به هیچ حیله ای دیگر روشن نمی گردد

 

اینجا تاریک تاریک است

 

مرا با خود ببرید ای کبوتران مسافر

مرا با خود ببرید

مرا که هرگز بر بامی بلند ننشسته ام

و ستاره ای از آسمان نچیده ام

مرا که به هر نقطه خاکی که پا نهادم

باید از دلبستگی ها دل می بریدم

 

مرا با خود ببرید ای کبوتران مسافر

مرا با خود ببرید

که اینجا دیگر جای من نیست

و این قلبی که در سینه می تپد

دیگر قلب من نیست

قلب مرا در شبی تاریک دزدیدند

و رگ های رابطه را بریدند

 

به من نگویید آن که رفته بازمی گردد

نه به من نگویید

که رفتگان دیگر هرگر بر نمی گردند

وانچه برجای می ماند

خاکستریست از خاطره ای غبارآلود

و

شبحی از یادی

که دیگر نه مهربان است و نه خوب...

 

از من نخواهید که آرام گیرم آرام

که قامت آرامشم را طوفانی خشمگین و خروشان بر خاک فکنده

بر خاک

و ریشه تحملم را از جای کنده

از جای

 

به من نگویید که صبور باشم

صبور

که کاسه حوصله ام از صبر خالی

و جام طاقتم شکسته

 

نه

 

از من نخواهید

به من نگویید

که اکنون منم

تنهای تنهای

رو در روی زندگی ایستاده ام...

"مسعود فردمنش"

نوشته شده در ساعت توسط مدیر |


Design By : Night Skin