... به سوي خدا

در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست

 

دیگر چیزی به یک آغاز دیگر نمانده...

کمی امید می خواهم،نیرویی عظیم از منبعی لایتناهی،یک ذهن آرام،فقط با دغدغه تو...

مهربان خدای خوب من!

من ضعیف تر از آنم که بی تو حتی دمی و بازدمی داشته باشم...

پس دراین تنگنای جانکاه،

که گاهی زندگیم مثل کلافی سردرگم می شود...

تنها

تو

تنها یاورم باش...



دوباره تا چند روز دیگه دانشگاه باز میشه (نه که تا حالا درش بسته بود!) و دوباره این ترم من سه روز تو هفته 8 صبح کلاس دارم و باید صبح ها با بدبختی از تخت کنده بشمو برم دانشگاهو سر کلاسم یه پونصدتا خمیازه تحویل استاد بدمخمیازه تا عرایضشون تموم بشهchatterbox و بریم سراغ کلاسای بعدی!

کلاسای بعدم که تازه اول صحبت و درددل و آهنگ گوش دادن و بازی کردن با گوشی (آخی یاد بازی ترن هوایی موبایل شبنم بخیرخیال باطل،حیف که موبایلش مرد!) و شعر نوشتن و یادگاری نوشتن واسه اینو اون و اس ام اس زدن و این حرفاست!

و خب قاعدتا نمی رسیم درس گوش کنیم!

دوباره تا چند روز دیگه دانشگاه باز میشه و اول شیطنتو خوشی و رفتن این اندک باقی مونده ی آبروی ماست!نیشخند

چه میشه کرد؟!

دیگه آخه تو دانشگاه شیطونی نکنیم کجا بریم این همه انرژی رو تخلیه کنیم!نیشخند

البته بماند که این دانشگاه از اولشم مارو دچار تعارض کردو گاهی از فکرکردن به یه روزاییش حالمون بدجوری گرفته میشه!افسوس

اما خب دانشگاهه دیگه باید با بد و خوبش ساخت.

دلم برای خیلی چیزاش تنگ شده!

برای سلام کردن به آدمایی که با عجله از کنارت می گذرن!مژه

برای رفتن به کلاس 25!

برای نشستن روی صندلی های سنگی نزدیک دانشکده!

برای تریا که من واقعا موندم کی از اول گفت به اینجا باید بگن تریا!متفکر

برای پشت دانشکده که اصلا دوست ندارم رو چمناش بشینم و الهه همش زورم می کنه که بشینم!کلافه

برای غذا خوردن روی صندلی پشت دانشکده و هی دست بردن تو غذای همدیگه!(بماند که الهه جان استرلیزه تشریف دارن و همه کارم نمی شه کرد!)shame on you

برای خوردن آب انار تو هوای گرم و جدیدا بستنی فالوده ای ، و خوردن کیک و هات چاکلتcoffeeتوی هوای سرد و بعدم غرزدن به خودمون که چرا این همه چیز شکلاتی خوردیم و انگار حالمون داره دگرگون میشه!سبز

برای حرف زدن با آدمایی که هیچ لذتی از حرف زدن باهاشون نمی برمchatterbox

برای حسرت خوردن برای نبودن ثمین و مریم وقتایی که خیلی بهشون نیاز دارم...

برای گریه کردن تو پارک مطالعه

برای زورکی خوابیدن توی پارک مطالعه!(امان از این الهه!)

برای مسابقه دو گذاشتن با استادا برای پرسیدن یه سوال!

برای نخودچی خورون گرفتن پشت سر بعضی از استادا!

برای خستگی هام

برای دلتنگی های ساعت 5،وقتی که خورشید داره غروب میکنه...

برای خوابگاه و غربتش ، برای خنده ها و دلتنگی هاش.خیال باطل

برای خندیدن با بچه ها و سر به سر همدیگه گذاشتن

برای اسم گذاشتن رو آدما!

دلم برای خیلی ها و خیلی چیزای دیگه هم تنگ شده که علاوه براینکه یادم نمیاد دیگه نه حال نوشتن دارم نه میشه همه چی رو اینجا گفت!

خلاصه توی این دانشگاه بعضی وقتا اونقدر زندگی به کامه که دلم می خواد می تونستم زمان رو نگه دارم...

این ترم هم مثل ترم های دیگه با یک توبه آغاز میشه!praying

توبه ی از اول ترم درس خوندن و سر کلاس یه نگاهی هم به استاد کردن و استفاده از دفتر و خودکار نه به عنوان دفتر شعر و یادگاری بلکه برای نوشتن ۴کلوم حرف حسابی استاد و هزارتا برنامه و توبه دیگه که این ترم واقعا به خودم و بعضی های دیگه قول دادم که زیاد نزنم زیرش!

البته یکم رو گفتن می تونم بزنم زیرش!(تا یکم رو چی تعریف کنیمwhistling!)

خلاصه که دیگه از شنبه باید بریم دانشگاه!

خدایا به امید تو...فرشته

نوشته شده در ساعت توسط مدیر |


Design By : Night Skin