... به سوي خدا

در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست

بسم رب المهدی

 

در تداوم ِ یک ترس ِ موروثی و مبهوت از تمام ِ این معادلات ِ ناممکن، سکوت کرده ام. می دانم سکوت، یک اشتباه ِ تاریخی ست. می دانم سکوت، انزوای ِ زندگی ام است. می دانم. و ساکت تر از همیشه، با نگاهی تهی، فقط نگاه می کنم. آنسو تر نمی شناسندم. شاید مُرده باشم. بگذریم؛ اما ببین که همچون نبض ِ یک مُرده سخت آرامم . . .


ولادیمیر مایاکوفسکی

 

 

پ.ن:

حرفها دارم اما... بزنم یا نزنم؟

با توام،با تو خدا را! بزنم یا نزنم؟ . . .

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/۸/۳٠ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |

بسم رب المهدی

 

از این دفتر که عبور کنی

وحشی می زنی به دشت

و خاطره ها

مدام می شوند

                      روی دلت

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٩/۸/٢٧ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |

بسم رب المهدی

 

نگفتمت مرو آنجا،که آشنات منم؟

در این سراب فنا، چشمه حیات منم؟

 

وگر به خشم روی صد هزار سال ز من

به عاقبت به من آیی که منتهات منم



ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٩/۸/٢٠ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |

بسم رب المهدی


منم که بی تو نفس می کشم،زهی خجلت

مگر تو عفو کنی ورنه چیست عذر گناه



ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه ۱۳۸٩/۸/۱٤ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |

بسم رب المهدی


سر زد به دل دوباره غم کودکانه ای

آهسته می ترواد از این غم ترانه ای

باران شبیه کودکی ام پشت شیشه هاست

دارم هوای گریه،خدایا بهانه ای...



 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/۸/۱٢ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |

بسم رب المهدی

 

هرجا رسیده ام سخن از مهر گفته ام

آوخ که پاسخی به سزا کم شنفته ام . . .

 


پ.ن:

این روزها مشغول تماشای رنگ دیگر آدم ها هستم

چشمانم درد می کند...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٩/۸/٦ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |

بسم رب المهدی


غرور،ای ناجی حرمت،تو با من پا به پایی کن

به هنگام سقوط من،تو در من خودنمایی کن . . .

 


نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/۸/٤ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |


Design By : Night Skin