... به سوي خدا

در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۳٠ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |

بسم رب المهدی


زندگی اجباریست

و ما محکوم شده ایم به تنهایی

و این حکم را گریزی نیست...


لحظه ای بیندیش!


ترس به دل راه مده

و اندو ه را

که زندگی کوتاه است

و

فرصتی برای این دو نمی ماند

پس تنها میان این تن ها زندگی کن

و

امید داشته باش به روز رهایی

روز رستن از این تنهایی...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢۸ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |

بسم رب المهدی

کنون که صاحب مژگان شوخ و چشم سیاهی

نگاه دار دلی را که برده ای به نگاهی

 

چو در حضور تو ایمان و کفر راه ندارد

چه دوزخی؟چه بهشتی؟چه طاعتی؟چه گناهی؟

 

دست من گیر که این دست همانست که من

سالها از غم هجران تو بر سر زده ام

آیت الله بهجت

 

 

امروز بزرگوار مرد،پدرم،از سفر کربلا آمد.

مرا بوسید،تسبیحی بر گردنم انداخت

و پارچه سبز کوچکی را روی صورتم کشید.

و باز این من بودم که مشتاقانه رویای پرواز در دلم موج می زد...

 

 

برای دیدن عکسهای دیگه روی لینکهای زیر کلیک کنید

 

عکس1،عکس2،عکس3،عکس4

 

پ.ن1: امروز دوباره منو الهه(دونفر از اعضای اصلی گروه مرغابی کش ها!)رفتیم به پرنده ها پفک دادیم!عینکمژه

 

پ.ن2:امروز سکوت شکسته شد!لبخند

پ.ن3:ساده است ستایش گل،چیدنش،و از یاد بردن که آبش باید داد...

پ.ن۴:اگه دوست داشتید پی نوشت آخر رو توی ادامه مطلب بخونید مربوط به یه اتفاقه جالبه که امروز برام افتادقهقهه

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢٦ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |

"بسم رب المهدی"

 

امروز مهر نمازم درون سجاده نبود

به خودم گفتم چه غافلی که نمی دانی

دیر زمانیست

خدا هم درون سجاده ات نیست...

به گمانم خیلی وقتست که دلم برای یک لحظه

تنها یک لحظه

با تو بودن تنگ شده

وای بر من!!!

که تو همواره با من هستی و من دلتنگ یک لحظه با تو بودن...

پ.ن:روی واژه خدا کلیک کنید.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢٢ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |

بسم رب المهدی

این روزها قلبم  جولانگاه احساسات عجیبی است!

می خندم و ناراحتم

می گریم و خوشحالم

ازخستگی خوابم اما بیدارم

اشتباهاتم دارد زیاد می شود...

ترسیده ام

مثل خرگوش کوچکی

که اگر در آغوشش بگیری

صدای ضربان سریع قلبش دیوانه ات می کند...

(کاش هیچ وقت مجبور نشوم ادامه این متن رو بنویسم...)

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱٧ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |

بسم رب المهدی

امروز/ما ۴نفر/سی و سه پل/بعد از پفک دادن به پرنده ها/

نمای سایه ها!

به ترتیب از چپ به راست:الههنیشخند،منمژه،سمیهلبخند،شبنمگاوچران.


پ.ن٠ :عکس سایه ها کار الهه بود!

پ.ن1 :چقدر تلخ است حس دردناک به بازی گرفته شدن...

پ.ن2 :امروز یک آشنای نه چندان قدیمی را دیدم،

آشنایی که داشت کم کم به یک خاطره اندوهناک تبدیل می شد...

بغض کردم،نزدیک بود وسط کوچه بزنم زیر گریه...نگران

 


 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱٤ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |

بسم رب المهدی

این مطلب رو سه سال پیش نوشته بودم،

اما امروز دوباره احساسش کردم...

 

امشب ساعت ها خواهم گریست

برای خودم

و تنهایی خویش

برای یک سال دیگر که می خواهم به امید آمدن کسی بنشینم

که سال هاست که می گویند آمدنش نزدیک است

و من چه غروب هایی که چشم دوختم به انتهای جاده ی آرزوهایم

و باز هم نیامد...


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۱٠/۱۱ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |

بسم رب المهدی

 

 

امروز این شعر توی ذهنم مرور می شد...

 

از پس پرده نگاه کن مثل شطرنج زمونه

 

 

هرکسی مثل یه مهره توی این بازی می مونه

 

 

یکی مثل ما پیاده یکی صد ساله سواره

 

 

یه نفرخونه به دوشه یکی دوتا قلعه داره

 

 

یه طرف همه سیاهو یه طرف همه سفیدن

 

 

روبروی هم یه عمره ما رو دارن بازی میدن

اون که مارو بازی میده، اونکه مهره روچیده، اونکه نه شاه نه سرباز، نه سیاه نه سفیده

 

اگه دوست داشتید از اینجا دانلودش کنید.

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٧ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |

بسم رب المهدی


دیگر خسته ام

از ماندن میان این خواستن ها و نخواستن ها

اسیر شده ام

اسیر زندانی که نه میله ای دارد نه نگهبانی

اسیر دست اختیار

این عجیب ترین خلقت خدا

که م ج ب و ر م می کند

از اختیارم

بگذرم!!!


پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود

و به ماهی نگاه می کرد و می گفت:

سقف قفست شکسته!

چرا پرواز نمی کنی؟!

"پرستو عوض زاده"

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۳ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |


Design By : Night Skin