... به سوي خدا

در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست

بسم رب المهدي

تنها بودن سخت است

اين كه از هر طرف رانده شوي ديوانه كننده است

اين كه هيچ كس تو را نفهمد مر گ آور است

و من تنها مرده ي ديوانه اي هستم

كه آرزوي ديدن تو را مي كنم

آري تو

تو كه گوش مي كني و هيچ نمي گويي

و من سال هاست كه شب ها به اميد ديدن تو در رويا،

مي خوابم

و اما تو

...

پس كي به اين خواب هاي بي خوابي ام مي آيي

به شب هاي بيداري ام

و

به اشك هاي ناتمامم

نگو كه دوباره دلم شكست و به سويت آمدم

نگو كه وقتي خوشم شكرت نمي كنم

كه تو دروغگو نيستي!

مي دانم كه جزاي گناه از ياد بردن تو عشق است

و من

كه تنها مرده ي ديوانه ام

از تو هر دو را مي خواهم

هم عشق را

و هم تو را

 

آري من عشق تو را مي خواهم

عشق به تو!

منتظرم...

منتظر لبخند هاي هميشگي تو

منتظر مهرباني ات

و منتظر

ديدنت

مرا با خود ببر از اين بهشتي كه تو در آن نيستي

كه من سخت آشفته ام...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٥/٥/۱۸ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |

بسم رب المهدي

آي مردم دنيا!

من غمگينم

نه براي خودم بلكه براي تمام دنيايم ؛

براي گل هايي كه هر روز زير پا له مي شوند ،

براي تمام خرگوش هايي كه قلب كوچكشان

از هراس آن قدر بلند مي تپد كه گوش ها را كر مي كند ،

براي تمام پرندگاني كه قفس را از آسمان امن تر مي دانند ،

براي تمام چشم هايي كه آرزوي نديدن مي كنند ،

براي تمام دست هايي كه به سوي همه دراز مي شوند

الا به سوي آن كه بايد دراز شوند ،

براي تمام پاهايي كه به هر طرف مي روند

الا به سوي او ،

براي تمام قلب هايي كه همه چيز در آن هست

و خدا نيست

براي ...

هيچ كس مرا نمي فهمد

همه فكر مي كنند كه من از جاي ديگري آمده ام

از شهر شادي ها و شيطنت ها

از شهر بي خيالي ها و بي غمي ها !

اما هيچ كس نمي داند كه در دلم چه غوغاييست

و نمي داند كه چشمانم چه رنجي مي كشند

تا دوباره شب فرا رسد و بر دل پشتي كوچكم ببارند ...

چرا كه من آموخته ام :

كه بدون شكستن سكوت گريه كنم

و با خنده هايم سكوت را بشكنم.

از مشكلات كوچك زندگيتان گله نكنيد

زيرا كه بزرگترين مشكل بي مشكلي ست!!!

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٥/٥/٩ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |

بسم رب المهدي

عروج روحانی را از دوران کودکی آغاز کرد.

 از پرواز در دنیای فرشته ها،

 دنیای ارواح و و دنیای ستاره ها که او را شاداب و گرم و پرجاذبه میکرد.

 بر روی درختهایِ درشکوفه نشسته،

 خانه ی  فرشته ها را به صورت گلهای خندان می دید .

 در پرواز پروانه های بی آرام که بر فراز سبزه های مواج باغچه یکدیگر را دنبال میکردند

 آنچه را بزرگترها در خانه به نام روح می خواندند

به صورت ستاره هایی از آسمان چکیده می یافت.

 فرشته هایی که از ستاره ها پایین می آمدند

و ارواحی که در اطراف خانه از بام خانه به آسمان بالا می رفتند،

 طی روزها و شبها با نجوایی که در گوش او میکردند

 او را برای سرنوشت عالی خویش، پرواز به آسمانها آماده میکردند.

 پرواز به سوی خدا...

با تشكر از Boomfang

تو شب آرزو ها براي همه دعا كنيد

محتاجيم...

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٥/٥/٥ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |


Design By : Night Skin