... به سوي خدا

در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست

بسم رب المهدي

سلام

دوباره زندگي سخت شده است

خوشحالم!

و

منتظر

منتظر آن چيز خوبي كه قرار است بعد از اين بدي ها بيايد

آن چه مرا در برابر اين روزها و اين اشك ها پايدار نگه مي دارد

و من هنوز چشم دوخته ام به مهرباني آن يار آسمانيم

كه بيايد و بگويد

تمام شد

شاد باش

و نمي خواهم فكر كنم

كه اين آمدن چند روز

چند ماه

چند سال

يا حتي چند قرن ديگر است

چون چيزي به من مي گويد كه اين آمدن نزديك است

به خدا مي آيد!

مي آيد و با گرماي وجودش

اشك هاي يخ زده را از چشمانمان سرازير مي كند

و ما

آيا لياقت ديدنش را داريم

دلم ديگر خيلي تنگ است

بيا...

منتظر آمدنت هستيم...

شمعي و مي سوزي،

 ابري و مي باري،

برگي و مي افتي،

 احساسي و مي ماني؛

از كودكي تا به حال همراهم بودي،

 در سختي ها ياريم كردي

و شادي هايت را بامن تقسيم نمودي،

 در تنهايي هايت برايم گريستي،

 اما روزي از پيشم خواهي رفت

 ولي همواره در دلم ماندگاري

اي مادر

روز مادر مبارك

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٥/٤/٢۳ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |

بسم رب المهدي

مرگ به سالخوردگان نزديك است

همچنان به شير خواران.

مرگ همچون زندگي است.

اگر بخواهيد اخلاص بورزيد؛

اخلاصتان زيبا باشد

وگرنه ، خاموش بمانيد !

زيرا در جوار ما مردي مي ميرد.

چه كسي مي داند ؟

شايد جنازه ي بر دوش مردم‌ ،

جشن فرشتگان باشد !

او مهربان و بود صميمي

...

اشك در چشمان همه حلقه زده بود

دو زن شيون مي كردند

يكي آرام آرام اشك مي ريخت

يكي زير لب دعا مي خواند

بچه ها آرام بودند

مردها سر به زير انداخته و فكر مي كردند

هر كسي داشت خاطرات خود را مرور مي كرد

يكي بلند و يكي آرام؛

و من

گريه مي كردم...

اشك مي ريختم و نگاه مي كردم

بزرگ بود و بزرگوار

اما هيچ كس دلش نمي خواست او روزي برود

هيچ وقت نخواسته بوديم به اين روز فكر كنيم

از كربلا آمده بود

انگار رفتن به آنجا آخرين آرزويش بود

آمد و بعد دوباره براي هميشه رفت...

تابوتش را آوردند

دلم نمي خواست نگاه كنم

سرم را برگرداندم

و صداي گريه ام را ميان شيون ها پنهان كردم

براي اولين بار نماز ميت خواندم

يكي فرياد زد

آيا در اين جمع كسي هست كه از ايشان ذره اي ناراضي باشد؟

صداي گريه بلند شد

آخر چه كسي از اين انسان پاك بدي ديده بود؟

برايش دعا خواندند

در قبر گذاشتندش

آرام تر از هميشه بود

آرام آرام

آرام و سبك بود...

رويش خاك مي ريختند

گريه مي كرديم

اشك

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٥/٤/۱٤ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |

 بسم رب المهدی

دین نزد مردم کشتزاری را مانند است

و جز صاحب غایت

کسی در آن بذری نمی کارد.

یا آرزومندان نعمت های بهشت جاویدند

یا جاهلانی که از آتش دوزخ ترسانند.

اگر جزای قیامت نبود

این قوم هیچ خدایی را نمی پرستیدند

و اگر پاداش نبود

همواره کفر می ورزیدند

گویی دین،آنان را تجارتی است

که اگر بکوشند سود می کنند

و اگر اهمال ورزند زیان می بینند

جبران خلیل جبران

 

 بیشتر فکر کنید...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٥/٤/۱۱ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |


Design By : Night Skin