در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست
بسم رب المهدی وقتی که تنگ غروب بارون به شیشه میزنه همه غصه های دنیا توی سینه ی منه توی قطره های بارون میشکنه بغص صدام دیگه غیر از یه دونه پنجره هیچی نمیخوام. . . پ.ن: خیلی خستم، خیلی.................... بسم رب المهدی شازده کوچولو بار دیگر به تماشای گلها رفت و به آنها گفت: شما سرِسوزنی به گل من نمی مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده ، نه شما کسی را. درست همانجوری هستید که روباه من بود : روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همهی عالم تک است. گلها حسابی از رو رفتند. شازده کوچولو دوباره درآمد که : خوشگلید اما خالی هستید. برایتان نمیشود مُرد. گفت و گو ندارد که گل مرا هم فلان رهگذر گلی میبیند مثل شما. اما او به تنهایی از همهی شما سر است چون اوست که آبش دادهام ، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشتهام ، چون فقط اوست که حشراتش را کشتهام (جز دو سهتایی که میبایست شبپره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِهگزاریها یا خودنماییها و حتی گاهی بُغ کردن و هیچ نگفتنهاش نشستهام، چون او گلِ من است. بسم رب المهدی پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است بسم رب المهدی وقتی تمام دنیا و آدم هاش و اساسا فلسفه اش، مزخرف محض اند، برای دیوانه نشدن تو آخرین راهی! برای دیوانه نشدن باید یکی باشد که ته چشم هاش خورشید و خواهش امپراطوری کنند، و خدا را به حاشیه بکشند! باید کسی باشد که صداش مثل مذاب، شرّه کند توی رگ هات، به منظور ِ رساندنت به هلاکت و حیرت و نفس تازه گی. کسی که کارهایش را کنار بگذارد تا به درد دلتنگی ات برسد! باور کنید وقتی راه در رویی برای نفس کشیدن نمانده باشد، اگر به کارهای کسی هم ارجحیت نداشته باشیم، این مصیبت مزید بر علت است، و برای دیوانه نشدن هیچ راهی وجود ندارد دیگر! بعد از ظهر ها بلبشوی شهر، بی حضور کسی که دلش به هوایت لک زده باشد، و بی حضور امپراطوری خواهش، شبیه خفقان است، شبیه خاک مرده، شبیه سکوتِ بعد از عزا. پ.ن: این مطلب از وبلاگ "از فرط بیکاری نویسنده شدم" برداشته شده است. برای رفتن به این وبلاگ روی اسم آن کلیک کنید.

پشت سر هر آنچه که دوستش می داری
و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی
بهتر است بالاتر را نگاه نکنی
زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد
و او آنقدر بزرگ است
که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند

ادامه مطلب

| Design By : Night Skin |




