... به سوي خدا

در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست

http://www.facebook.com/farnaz.mze

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/۳/٢٦ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |

قرار نبوده این‌قدر وقتمان را در آخور‌ های سر پوشیده‌ی تاریک بگذرانیم

به جای چریدنِ زندگی و چهار نعل تاختن دردشتهای بی‌مرز.

قرار نبوده تا نم باران زد دست‌ پاچه شویم و زود چتری ازجنس پلاستیک

روی سر‌ بگیریم مبادا مثل کلوخ آب شویم...




ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/٩/٢٠ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |

بسم رب المهدی

 

وقتی که تنگ غروب بارون به شیشه میزنه

همه غصه های دنیا توی سینه ی منه

توی قطره های بارون میشکنه بغص صدام

دیگه غیر از یه دونه پنجره هیچی نمیخوام. . .

 

پ.ن: خیلی خستم، خیلی....................

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۱/۱٦ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |

بسم رب المهدی

 

دلم تنگ تنگه برای یه لحظه کنار تو بودن . . .

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱۱ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/٢۸ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |

بسم رب المهدی


شازده کوچولو بار دیگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: شما سرِسوزنی به گل من نمی‌ مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده ، نه شما کسی را. درست همان‌جوری هستید که روباه من بود :‌ روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است. گل‌ها حسابی از رو رفتند.


شازده کوچولو دوباره درآمد که : خوشگلید اما خالی هستید. برایتان نمی‌شود مُرد. گفت و گو ندارد که گل مرا هم فلان رهگذر گلی می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون اوست که آبش داده‌ام ، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام ، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایی که می‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتی گاهی بُغ کردن و هیچ نگفتن‌هاش نشسته‌ام،

چون او گلِ من است.

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/٤/۳ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |

بسم رب المهدی

 

بالله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود

آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست




ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/٢/٢۳ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |

بسم رب المهدی

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست . . .

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/۱/٢٢ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |

بسم رب المهدی

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/۱/۱ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |

بسم رب المهدی

 

پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است 

پشت سر هر آنچه که دوستش می داری

و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی

بهتر است بالاتر را نگاه نکنی

زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد

و او آنقدر بزرگ است

که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند


 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/۱٢/٢۳ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ توسط فرناز معصومی زاده نظرات () |


Design By : Night Skin